تبليغاتX
تیک تاک!
نگفته های ما سه تا
این ها قسمتی از سخنان فرز و شری سر کلاس کامپ ه!

شری: ((هیییی

دانیل کلپنر اوه اوه!

هه ههه ههه ههه!

اااااااا..ننویس!

کلرااااید!

فلرااااید گفتم بی سواد!

کتایون هم خواستی بنویس.:دی

فرز: فایر فاکس ه میگه اجازه نداری بری یاهو :(

شری: آخیییی.گوگولیییییی

فرز: اسم بلاگه چی بود؟

شری: حرف نزن همشو مینویسه!

سخنی با مدرسان...هه ههه هه دارم فهرست میخونم!!:دی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 11:36  توسط saba  | 

بالاخره امتحانا هم تموم شد.

من که خراب کردم.

البته خراب کردنم نسبی ه.

یعنی نسبت به یه عده خراب کردم. نسبت به یه عده دیگه نه!

شری خیلی خوب بود.

فرز هم هم همینطور!

بیخیال واسه ترم بعدی خوب میخونم.(خود دلداری)

الان سر کلاس کامپم منتظر فرز و شری ام که بیان سر کلاس!

اگه اومدن مجبورشون میکنم که آپ کنن!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 11:25  توسط saba  | 

بالاخره طلسمو شکستم!


دیدم صبا و فرز خیلی اصرار میکنن گفتم بیام بلاگو آپ کنم (کچلم کردین!)

چی بگم حالا؟!(حالا نمیشد من آپ نکنم اههه آپم نمیاد!:دی)

اتفاق خاصی نیفتاده امروز برف اومد،یه مورد آدم ربایی داشتیم،یه امت اپن باز(!) دادیم و کلیم خل بازی درآوردیم.

.

.

.

.

.

آزمایشگاه شیمی خوش گذشت شبیه چهارشنبه سوری بود :دی

...

با آیدا خواستیم تاکسی بگیریم هر کاری کردیم نشد مجبور شدیم 2 برابر پول بدیم!

...

.

.

چیز دیگه ای بود؟!

نه فک کنم نبود اگرم بود صبا نوشته...

.

.

.

منم هنوز تو روزمرگی موندم.... .... ....

فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 20:53  توسط sharareh  | 

امروز دوشنبه اذر ماه بیست و دو

دیشب ساعت حدود ۱۰ بود که داشت شر شر بارون میبارید.

صبح که بیدار شدیم زمین پره برف بود و همینجوری هم داشت میبارید.

همین که رسیدم مدرسه توسط همکلاسی های پایه مورد اصابت ۲-۳ تا گلوله قرار گرفتم.

و چون اصلا حسه عقب نشینی در من وجود نداره چتر وکیفمو دادم دسته یکی از بچه هاو شروع کردیم گلوله بارون اینا.

زنگ اول شیمی داشتیم و معلممون ماشینش تو برف گیر کرده بود و هنوز نرسیده بود مدرسه.

ما هم دیدیم به به!! چه فرصت خوبی واسه موذی بازی.

هر کدوم یه گوله برف برداشتیم بردیم سر کلاس و کوبوندیم به در و دیوار و سقف و همه جا.

بعد چتر هامونو باز کردیم همشو چیدیم رو میز معلم و صندلیش.

وقتی معلم رسید یه ربع  طول کشید تا از بینه چتر ها رد بشه بعد همین که نشست اون برف های روی سقف اینا که تازه شل شده بودن شروع کردن به ریختن و نه تنها بیرون بلکه تو کلاس هم برف میبارید :دی   بوی نم کلاسو ورداشته بود ..اصلا نمیشد نفس کشید که خوشبختانه رفتیم آزمایشگاه.

..

.

. رنگ دوم هم امتحان دفاعی داشتیم.

همه دیشب خونده بودیم هاااا اما یه حسی از اون حس ها بهمون میگفت که هیچی بلد نیستیم..

خب ادم تو این موقعیت چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟

معلومه دیگههههه...دست به یکی :دی اونم اگه بروبچ هم کلاسی همه پایه و اتیش باشن.

اول قرار شد که هر چی بلد بودیم ج بدیم اما اسم ننویسه هیچکی.

بعد دیدیم که نه بابا این معلمه خیلی شوت میزنه تصمیم گرفتیم امتحان اپن بوک بدیم :دی (کتاب باز)

بعد نیم ساعت ورقه ها پخش شد و ما دست به کار شدیم.

تمام بچه های کلاس کتاباشون باز بود ...یا تو کیفشون بود یا زیره پالتو.

معلم هم هویج فرنگی.

بعد وسط امتحان بچه ها به معلم میگفتن میشه یه راهنمایی کنین بگین این سوال کدوم صفس؟؟؟

اونم عینه... جوابشونو میداد.

همه با هم میحرفیدن. ورق جا به جا میکردن.یکی هواسشو پرت میکرد. ما مرده بودیم از خنده.

همه ۲۰ میبریم......

معلم اسکل هم نعمتیه خداییش.

 

و اما زنگ تفریح.....

 

زنگ تفریح همه راه افتادیم رفتیم تو اون حیاطی که بینه ما و شهیدبهشتیه. اونجا سبزس زمینش و برف خوب نشسته بود. رفتیم اونجا و تا جون داشتیم برف بازی کردیم.

آییی زدیم همو.. آییی زدیم همو. انگار تا حالا برف ندیده بودیم. تا حالا اینجوری برف بازی نکرده بودم. همیشه از اینکه لباسام خیس بشه و سرما خوردگی اینا بدم میومد. اما امروز کاملا رها شده بودم:دی

برف میریختیم تو لباس هم...تو برفا میخوابیدیم...همدیگرو زیر برف دفن میکردیم.

آخرشم نیم ساعت دیر رفتیم سر کلاس....

 

بعد مدرسه هم با فرز و اوین و شری و کوثر و آیدا پیاده برگشتیم خونه. کفشامون پر آب بود. دیگه داشتم از بی حسی پا ولو میشدم که انگیزه گرفتیم:دی و یه راست تا خونه اومدیم. :دی :دی

 

برگرفته از بلاگ بوووف با کمی تغییر :دی



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 18:46  توسط saba  | 

هییییی

چقد اون دو تای دیگه اومدن پست زدن :دی

الان من صبا ...تو کلاس کامپ...پای پی.سی قراضه ی کنار معلم. شراره کنارم...فرز پشت سرم پای یه پی.سی دیگه داره همین بلاگو آپ میکنه. شراره فعلا آپ نمیکنه لبخند میزنه فقط :دی

معلم خشنه داره حضور غیاب میکنه.

کلا شیر تو شیر .

یکی اون ته کلاس اربده میکشه.

یکی داره کیبوردو  میخوره.

اونیکی ته صندلیو کنده داره...........اوووف (کوبیدش تو سر من:دی)

همه دارن عکس دانلود میکنن سرعت نت پایینه.

معلم تهدید میکنه که نت رو قطع کنه.

شری میخواد دوشاخه اصلی رو از برق بکشه. من سعی دارم مهارش کنم...نمیشه.

کلا اینجا میشه نشانه ای از شاد بودن رو نقطه به نقطه کلاس پیدا کنی.!!

حالا همه این سر خوشیا بعده چی؟؟؟

بعده یه امتحان ریاضی چرت...(چرت یعنی سخت نه بلکه طولانی!!!)

صبح هم زنگ اول آمار داشتیم نشستیم یه ریز عدد شمردیم دیگه زنگ دوم مخمون خسته بود واسه امتحان :دی

کلا همینا.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:41  توسط saba  | 

اصولا آدم وقتی گیج میزنه همه ش بلاگ میزنه! (صفا کردین نثر مسجع رو!)

در ضمن وقتی فکر میکنه میبینه که اصلا نت نداره و حدود ۳ماه که بلاگش رو آ= نکرده میاد یه بلاگ جدید میزنه!

در حال حاضر هم داره از نت مردسه استفاده میکنه...

صبا هم اونور داره یه تا=یک جدید میزنه!

البته من زودتر آ= میکنم تا مال من زودتر از مال صبا باشه!

(به این نتیجه رسیدم که خیلی بی مزه م! آه آه)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:38  توسط papo  | 

بلی بلی

با دوستان سر کلاس کامپ حوصلمون سر رفت. گفتیم بیایم یه بلاگ بزنیم بلکه هر از گاهیی ناگفته هامونو (درباره مدرسه بیشتر) و کلا چیزایی که نمیتونی چش تو چش مدیر بگی و اعصابتو میریزه بهم اینجا بنویسیم بلکه یکی بیاد بخونه حالش بد شه بره :دی

اسم بلاگو هم همینجوری انتخاب کردیم یهویی الهام شد بهمون.

منم صبام..(اون پایین نوشته).

اکثر سعی میکنم مثبت اندیش باشم فقط خدا نکنه که حوصلم سر بره. و فعلا همینا

اون دو تای دیگه هم میان یه آپی میکنن..که کمی آشنا شیم (شین)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 15:59  توسط saba  |